تبليغاتX
ღ☆ஜღ تنهایی هایم ღ☆ஜღ

ღ☆ஜღ تنهایی هایم ღ☆ஜღ


هوا سرد است...

تو مرا تنگ در آغوش می گیری.

تنت را بو میکشم

دستانت را می فشارم

هوا سرد است ... دلم می لرزد

اما

گرمای قلبت را حس میکنم

مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.

همه عمر شراب شیراز خواهی ماند

آنجا در آن دور دست ها

خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.

همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد

لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همه‌ی گذشته ها

سهم من... همه‌ی خاطرات تو شد برای همه عمر

نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

سکوتم را چگونه خواهم شکست

تاریکی بر اندامم مستولی گردیده

هر دم صدای ترک خوردن استخوانهایم را میشونم

این صداهاست که سالهاست با من آشناست

دیگر گفتن کلمات نیز برایم سخت و دشوار گشته

بغض گلویم را می فشارد

صدای پای ثانیه ها را که به آرامی از کنارم عبور می کنند

همانند ناقوصی هر دم در گوشم سیلی وارد میکنند

می شونم و میبینم و حس میکنم

زندگی تیره و تار را با زندانی سیاه و کثیف میگذارنم

تنها با غمها

زیبایی را سالهاست فراموش کردم

شادی ها را سالهاست در تاریکی دفن کرده ام

سنگینی غل و رنجیر روزگار دیگر قدرت حرکت را نیز از من گرفته است

ریشه هایم را حس میکنم که هر لحظه جای آب خونابه را به من هدیه می کنند

دیگر خسته شدم اگر جایی برای خسته شدن نیز برایم باقی مانده باشد

 

 

 

در آسمان آبي نيست جز من تكه ابر كوچك ابري

 

در آسمان زيباي روزگار باز اين منم كه راه گم كرده ام

 

باز سرگشته و حيرانم از اين واقعه

 

سالهاست كه ازپي اين باد و آن باد رفته ام

 

 اما هنوز اين تكه ابر راه گم كرده باقيست

 

من نمي دانم تا كدامين روز روزگارم اينگونه خواهد بود

 

ماندن تكه ابر در آسمان زيباي آبي

 

ز خود شرم دارم زيرا وجودم آسمان زيبا را لكه دار كرده

 

ز خود بيزارم كه قدرت ريزش اشكهايم را هم ندارم

 

تا كدامين روز روزگارم اينگونه خواهد بود

 

تا كدامين روز؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

 

برای بازی روزگار خود را آماده کرده بودم

 

اما نمی دانستم روزگار دست مرا خواهند خواند

 

 

روزگار چه بازیگریست

 

دلم را به امید برد و پیروزی خوش کرده بودم

 

 

اما هیچ گاه فکر نمی کردم بازنده مطلق این بازی من باشم

 

از این بازی تنها غم و اندوه

 

تنهایی و غربت

 

سیاهی و اشک نصیبم گشت

 

حال به امید بازی آخر زندگیم

 

تا شاید کابوس و وحشت بازی روزگار را از من بگیرد

 

قسمت نشد... 

 

اشكهايم جاري گشت رودباري شد

و سيل اشك ويران كرد روزگارم را

رد پاي خاطرات در بستر رودخانه اشك مدفون شد

 و واژه اي يافت نكردم كه تا جايگزين زندگيم كنم



جز بوي نم دار تاريكي زندانم

 و صداي خسته نفسهايم چيزي برايم نمانده



كلمات از ذهنم پاك گشته

 و زبانم قادر به بيان نيست


تاريكي و تنهايي مرحمي گشتند براي زخمهاي كهنه

نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

به دندان می کشی با گرگ هایت استخوانم را

چرا این گونه می بندند چشمانت دهانم را؟

 

تو را بی مرز مثل سرزمین خویش می خواهم

کمی خواهم کشید این دفعه زیباتر کمانم را!

 

مرا در سخت جانی با نگاهت روبه رو کن تا

بگویم سخت مشتاقم بیفتم امتحانم را

 

کبوترها چه خیس از گونه هایم بال می گیرند

مسخر کرده ای حتی کبود آسمانم را

 

دلم می گیرد از این شهر بی نام تو باور کن

نمی فهمد کسی این روزها دیگر زبانم را


نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سر-پرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون امد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم

که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای

بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو

ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات

پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی

صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم

پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت

می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه

دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی

صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی

بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه

بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم

اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم


نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

زندگی

 

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست

 

که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست

 

که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش

 

 نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک

 

بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 

 

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست

داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به

خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده

هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر

دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر

چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش

جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

نوشته شده در ساعت توسط دیوووووووووونه | |

Design By : Night Melody